پیرمرد و پرنده

نگران می شد روز
پیرمردی قفسی داشت به دست
قفس از سایه تهی
حس رفتن تا دور
حس مرگی نزدیک
پر از افسون حقیقت انگار
دانه ها می رفتند از یاد
دستی زخمی بود
سرما خون می خورد
نان خونی شد
غم نان بود ؛ نبود
لیک در ظرف زمان
باد سردی فال حافظ می خواند